وبلاگ خوب پیدا کردن، کار سختی است. خوب، نه به معنای یک یا دو پست، به معنای داشتن فکر، سلیقه، ثبات، حرفی برای زدن، حرف کسی را ندزدیدن، به عکس و جوک سخیف متوسل نشدن، چاپلوسی نکردن، یکی به نعل و یکی به میخ نزدن و در حوزه هایی که شعور آدمی کم است، نرفتن.
ترسا و قیلوله اش، یک وبلاگ خوب است. نگارش در این وبلاگ سطح خوبی دارد و قلم، قوی است. هر چند وقتی وارد این وبلاگ می شوید عکس بالا سریعا ذهن را می دزدد، ولی کافی است خواننده ی ترسا باشید تا از آن به بعد، هر وقت وارد وبلاگش می شوید، با دیدن عکس بی اختیار لبخندی بزنید و بروید سراغ مطلب.
ترسا در حوزه هایی می نویسد که در آن نظر دارد، ندیده ام بیخود زبان درازی کند. اندازه مطلب دستش است. پست هایی دارد کوتاه در حد سه پاراگراف اما کاملا در مخ نفوذ می کند. به عبارت دیگر، ارزش واژه ها را می داند و به روده درازی متوسل نمی شود.
سلیقه ترسا خوب است، حداقل از دید من. کتاب خوب می خواند، موسیقی خوب گوش می کند، فیلم ببین تیری هم هست. کم می بینید وارد حوزه سیاست شود اما اگر شود، حرفش متین است. شوخی های جدی خوبی هم دارد که به دل می نشیند. به این نمونه نگاه کنید که درباره جنبش سبز است:
اگر قرار است مبارزهی ما زندگی ما شود٬ مبارزه را نیز باید به سیاق خودمان زندگی کنیم؛ آن جور زندگی که به قامتمان بیاید و بتوان ادامهاش داد. زندگی کردن ما هم نه شبیه شعبان جعفری و طیب حاجرضایی است و نه شبیه ژان کلود وندام و جکی چان! من شخصن نمیخواهم به بیهدفی٬ بیبرنامگی٬ سردرگمی٬ و ابنالوقتی که بیماری مزمن این حوالی ست به اسم مبارزه یا هر چیز دیگری دامن بزنم. زندگیهای ما خود انباشت همین مشکلات و کاستیهاست و گویا وقتی مبارزه را زندگی میکنیم٬ مبارزهمان هم میشود آینهی ضعفهامان؛ هم میشود باری به هر جهت و کمخاصیت.
و یا پست خوبی به نام عشق در مقیاس لوبیا پلو، که خیلی خوب و خواندنی و از قضا کوتاه است.
ترسا خصوصیات خوب دیگری هم دارد. وبلاگ خوان خوبی هم هست. «نو نوشته» های کنار وبلاگش پر از لینک های خوب است. سلیقه ی وبلاگی اش را هم می توانید در «خوش نوشته» ها ببینید. کامنت بدون جواب هم ندارد. صریح، رک و راست پاسخ می دهد و تک تک کامنت هایش را می خواند و جواب می دهد. اگر جهان واقعی اش منطبق با جهان مجازی اش باشد، رفیق فابریک خوبی از آب درمی آییم!
ترسا و قیلوله اش را از دست ندهید.

Painting In Red by Willem de Kooning
دستهها: رسانه
برچسبها: فیلم, مولف, موسیقی, وبلاگ, کتاب, بلاگ, تفکر, ترسا, ترسا و قیلوله اش, خواندنی, خوب, صریح, عکس
محارب، برگرفته از حرب، یعنی مبارز، جنگاور مسلح یا کسی که برای دستیابی به قصدش، دست به مبارزه می زند، مبارزه ای که البته با نرم جامعه تعریف می شود. اگر هر خواستی را طلب کردن محاربه باشد، رای دادن هم نوعی محاربه است، البته رایی که خواست حاکمیت نباشد.
مجازات محاربه چیست؟ دار زدن، به صلیب کشیدن، قطع کردن اعضای مخالف (دست راست و پای چپ) و تبعید. آیا تمام مسلمانی و رفتار انسانی ما این است که به اسلام طالبانی بازگردیم و برای مجازات های جاهلانه را اجرا کنیم؟ آیا علی وقتی به جنگ می رفت، از قبل مخالفانش را محارب می خواند؟ آیا پیامبر که همواره پیش از هرجنگی، نماینده می فرستاد تا مگر جنگ درنگیرد، پیش از اعلان جنگ می گفت تمامی این ها محارب هستند؟
آن ائمه ای که مدام از صبح تا شب از آن ها حرف می زنند و هم عصمت داشتند و هم علم لدنی، نمی دانستند که در بطن افکار افراد جه نهفته است؟ آیا امام رضا نمی دانست که قرار است مسموم شود؟ با توصیفاتی که از ائمه می شود، باید می دانسته، اما فراتر از آن بوده که نگران جان خود باشد. من مطمئن نیستم، روایت های شیعه این گونه می گویند.
اگر ولایت آقای خامنه ای آسمانی و همگانی است، پس چرا این قدر کوچک است؟ این چه چتر ولایتی است که معدودی زیر آن جا می شوند و هرکس بتواند تعبیر ویژه ای از این چتر کند، امکان کشتار و مرگ و تجاوز و اعدام را به دست می آورد؟
تفاوت شریح قاضی که این قدر هرسال در محرم به زبان های مختلف به او فحش و ناسزا داده می شود، با رییس قوه قضاییه جمهوری اسلامی چیست؟ اگر رییس قوه قضاییه می گوید مراحل دادرسی کامل و درست انجام شده، چرا نمی گوید کدام محاربه؟ چه کسی در کل این اعتراض ها از ابتدای آن، دست به خشونت برده؟ مگر هرجا هم که مردم خشمشان جاری شده، باز این مردم نبودند که سپر دفاع نیروهای انتظامی و امنیتی شدند تا در سیلاب خشم مردم گرفتار نشوند؟
چرا مجاهدین خلق حتی در آن زمان پشت خمینی درآمدند تا در ایران انقلاب شود، اما حالا معدودی که شعارشان گویا «نون و پنیر و پونه، ما همه گشنمونه» بیش نیست، پشت سر آقای خامنه ای ایستاده اند؟
چرا مردمی که این گونه به قول شما تحت تاثیر رسانه های دشمن است، و از قضا در این رسانه های دشمن از ویدیوهای مسخره روزانه را می گیرد، تا خزعبلات طنز نویسی که می گوید در فرانسه این می شود، در بریتانیا این می شود و در ایران آن، و یا رسانه هایی که نشسته اند کنار گود و می گویند انقلاب کنید، بزنید و بکشید، هنوز درصدی از این رسانه ها متاثر نشده است؟ به قول شما، رسانه های دشمن که کارشان منوط به امروز و دیروز نیست، سی سال است این ها را می گویند، دقت نکرده اید چرا حتی الان که اوضاع آن شاید به نظر عده ای مساعد باشد، مردم هنوز تحت تاثیر هیچگونه حرکت آنارشیستی قرار نگرفته اند؟
ولایتی که در معدودی سرکش خلاصه شود، همان ولایت منفعتی است. کتاب های تاریخ را خوب به یاد داریم که هنوز هم با افتخار، بخش قیام تنباکو در آن آمده است. کمی منافع مالی جایی گیر کرده بود و یک روحانی با فتوا و اعلام محاربه کشوری را بر هم زد. آن زمان آیا هدف امنیت ملی بود؟ یا منافع شخصی؟ به هر حال آن حکم هم زیر سوال است ولی جهل مردم آن زمان این اجازه را نمی داد که در قالب آن پرسش مطرح کنند: کشیدن قلیان یا سیگار در حکم محاربه است؟ از این حکم ساده لوحانه تر؟
ولایت منفعتی، آقای خامنه ای، خودش زیر پای خودش را خالی می کند. به قول شما، دشمن سالهاست که هدفش مشخص است، اتفاقا این مردم با ذهن آگاه همیشه تصمیم گرفته است. فکر نکنید شعور عامه مردم، ناشی از ولایت استکانی شماست.

برای مخاطب خاص: یک «خفه شوی غرا» من به تو بدهکارم بابت خزعبلاتت. به زودی با قدرت تمام طلبم را ادا می کنم. اما خواهشن اگر می توانی، خودت این کار را انجام بده.
دستهها: اجتماعی · ایران · ایران بدبخت · حقوق بشر · رسانه · سیاسی · گوسفند
برچسبها: قضاوت, محارب, محاربه, مرگ, مردم, نیستی, نابودی, ولایت, کشتار, پیامبر, آگاهی, انتخابات, ایران, اسلام, بی مخ, حکم, دادگاه, دشمن, رای, رسانه, شورشی, شعور, شعبان, صلح, طالبان, طاغی, علی
ژانویه 30, 2010 · 2 دیدگاه
یک بار روزنامه فایننشال تایمز، گفت وگویی کرده بود با یکی از مسوولان آژانس پناهندگان سازمان ملل، و گفت وگو کننده، مدام عدد و رقم طرح می کرد: از کسانی که خانه شان را از دست داده اند، از افرادی که آواره شده اند و آن هایی که مرده اند و آن هایی که در معرض گرسنگی و تشنگی شدید قرار داردند.
مصاحبه شونده اما کمی پس از جدل و چانه زنی، به خبرنگار گفت: شما از یاد نبرید که ما درباره پول و رقم و مبلغ صحبت نمی کنیم و حسابدار شرکت نیستیم. ما درباره انسان ها حرف می زنیم. همان هایی که مثل همه حق حیات دارند، حق انتخاب و حق زندگی.
در ایران ما، از زمانی که انقلاب شده، جان آدمی به بی ارزش ترین تبدیل شده است. حتی از پول رایج هم بی ارزش تر. در جاده ها آدم می میرد. در ماشین ها آدم آتش می گیرد، در خیابان، جاده دهان باز می کند، در محله ها، خانه فرو می ریزد. این ها مرگ و میر های بیخیالی است. بیخیالی یعنی کسی به آن اهمیت نمی دهد. می گوییم: ای وای، خدا رو شکر که برای ما اتفاق نیفتاد.
اما در اوضاع سیاسی فعلی و بحران ایجاد شده، بی ارزش ترین، جان آدمی است. آقای جنتی که پسرش در جریان انقلاب اعدام شده، راحت می گوید دستتان درد نکند، اعدام کنید، بیشتر اعدام کنید. سران دولتی و حکومتی بدون توجه به این مسائل، پشت درها نشسته و تصمیم می گیرند. کشته؟ مگر کسی کشته شده؟ چند نفر حالا؟ ده، بیست، سی؟ این که چیزی نیست.
بحران بدتر می شود. قوه قضاییه که باید با سند و مدرک و قانون، از آن جه قانون برای آن به وجود آمده – حفظ و ارزش جان آدمیزاد – خود به ماشین کشتار تبدیل شده است.
اگر شماهایی که در صدر امور نشسته اید، این را نمی دانید، که خوب نمی دانید اما با این کارها، نه سیاستمدارید، نه مسلمان، نه خداشناس و نه حتی آدمیزاد. آقای خامنه ای، از پیغمبر گرفته تا تمام ائمه ای که سنگشان را به سینه می زنید، حاضر نشدند جان یک نفر را هم به خاطر خودشان به خطر بیاندازند، چه برسد بکشند.
اگر شماها افرادی هستید مشغول لابی و رایزنی، نه آدم هستید، نه ارزش می دانید و نه کاربلد هستید. شما همه فرصت طلبید. اگر واقعن آقای هاشمی رفسنجانی، قبل از انقلاب به زندان افتاده اید و اعدام ها را دیده اید، باید از هم بیشتر تنتان بلرزد و باید با هر آن چه در توان دارید جلوی آن را بگیرید.
اگر هم فکر می کنید باید این گونه بود تا ماند، بدانید خون، خون می آورد. خون بیگناهانی که ریخته شدند، هنوز بدون جواب مانده، با این اعدام ها، شاخه ای را بیدار و یا ایجاد می کنید که خونخواهی می خواهد. جماعتی که فقط پاسداشت رایش را می خواست، به سمتی دیگر می رود. اگر نظام، به دشمن مردم تبدیل شود، تمامی قواعد بازی عوض می شود. و چه تاسف بار که هزینه این اقدامات جاهلانه، جان آدمی است. جان شهروندان است. جان مردم این آب و خاک است.

The Execution of Lady Jane Grey Paul Delaroche (1797 - 1856) French romantic painter.
دستهها: ایران · ایران بدبخت · حقوق بشر · سیاسی
برچسبها: قانون, قاعده بازی, قضاییه, مرگ, نظام, کشتار, آدمیزاد, انسان, ایران, اعدام, ترور, جمهوری سلامی, جان, خامنه ای, دادگاه, دشمن, رفسنجانی
ژانویه 28, 2010 · 2 دیدگاه
در دره دوپاها، روزی کسی از جایی می گذاشت که دید بر سر چشمه، گیاه سیاهرنگی روییده که در کنار آن، آب به جوش می آید. اولین کسی که این گیاه را دید، سعی کرد آن را بکند اما دستش تمام در خاک فرورفت و هیچ گاه در نیامد.
دوپاهای وحشتزده، نزد کسی رفتند که بتواند به آن ها کمک کند. گوسفند باهوشی که در این مواقع می توانست کمک کند، گفت باید عطارک داشته باشید. عطارک موجودی است که می داند راه مبارزه چیست، اوست که دارو دارد و درمان و هم جادو بلد است. کسی نمی دانست عطارک چیست. گوسفند هم نمی دانست اما جایی شنیده بود. از توصیفاتی که همه از عطارک دادند، مشخص شد نوعی موجود است که شاید کاربرد داشته باشد. مشکل این بود که نمی دانستند چگونه پیدایش کنند، یا چیست.
بز یک شاخ اما می گفت کسی که دستش در خاک بوده، می تواند حرف بزند. همه بر سر چشمه رفتند و صدایی از زیر خاک درمی آمد. به کسی که زیر خاک فرورفته بود، گفتند بیا بیرون. گفت که یک دستش ناکار شده و نمی تواند بیرون بیاید. اما از همان جا، نوید داد که به نهایت علم و دانش رسیده و خدا را دیده است. همه بر روی خاک، کنار گیاه سیاهرنگ بر زمین افتاده و زمین را ستودند. از یکدست زیرزمینی کمک خواستند. به آنها نشانی عطارک بزرگ را داد. بزرگی که دستمالی بر سرش بسته است.
همه از دره بیرون رفتند تا عطارک بزرگ را پیدا کنند. دنبال هرکسی که گشتند، آن تعریف را نداشت تا این که کرکسی بی مایه، لاغر و بی جان را دیدند که کله ای طاس داشت. گوسفند که عقل کل بود، گفت: خودش است، این اثر همان دستار است که بر سر بوده و سرش را طاس کرده است.
تختی آوردند و با سلام و صلوات، کرکس را به درون دره آوردند. دره ای که نه مردار داشت و نه کرکس به خود دیده بود. دره ای که در آن اثری از سیاهی و نیستی نبود. کرکس اما، از بی مرداری، جان نداشت و نای حرف زدن هم. آوردندش، تکریمش کردند و بر تخت نشاندندش. که کلام باز کند و بگوید راه گیاه دم چشمه در چیست.
کرکس با زبان بی زبانی گفت که گوشت می خواهد. به گوسفند گفتند گوشت از کجا بیاوریم؟ ما هیچ یک گوشتخوار نیستیم. گوسفند گفت بر سر چشمه برویم و از یک دست مدفون بپرسیم.
و یکدست مدفون گفت: برایش قربانی کنید. و هیچ کس تا کنون در دره قربانی نکرده بود. کلاغی که در گوشه ای مشغول بود و کارش تمیز کردن دره بود را، به خدمت کرکس بردند تا او را بدرد. کرکس درید و خورد و سیر شد و جان گرفت.
جان گرفتن کرکس همان بود و هر روز یک قربانی گرفتن. از آن جایی که کلاغ دیگر زباله ها را نمی روفت، دره را آشغال گرفته بود. از آن جایی که کرکس هر روز می درید، بوی مردار همه جا را گرفته بود و دره شد پناهگاه کرکس ها. گروهی آمدند و البته گوسفند خوشحال بود که چنین عطارک های هوشمندی را در این سرزمین جا داده است.
دره دوپاها، که برای حل مشکل گیاه سیاه دست به دامان عطارک شده بود، یادش رفت که از کرکس بپرسد. حالا که کرکس جان گرفته، بگوید چه باید کرد. گوسفند را به جلو خواندند تا سوال را مطرح کند. گوسفند پرسید و کرکس بر سر جایی که صدای مدفون یکدست می آمد رفت، او را بیرون کشید. سیاه بود، آب به جوش آمد، دستاری سیاه بر دست داشت. دستار را بر سر گذاشت و به کرکس فرمان داد گوسفند را بخورد، کرکس را هم خورد. دیگر کرکس ها به پایش افتادند و دست سالمش را بوسیدند.
و او هر روز در زباله ها می رفت، آب در کنارش می جوشید و کرکس ها دوپا می خوردند.

دستهها: اجتماعی · ایران · ایران بدبخت · حقوق بشر · سیاسی
برچسبها: مجازات, مرگ, مردار, یکدست, کلاغ, کرکس, گوسفند, ایران, اعدام, خون آشام, دوپا, دستار, عمامه
ژانویه 25, 2010 · 6 دیدگاه
داستان کوتاه افسانه(Fable)، اثر مارک توین را این جا پیدا کرده و ترجمه اش کردم.
روزی روزگاری، هنرمندی که تابلوی کوچک و بسیار زیبایی نقاشی کرده بود، آن را طوری در اتاقش قرار داده بود که هر روز در آینه بتواند آن را ببیند. با خود می گفت:« با این کار فاصله دوبرابر می شود و تصویر بهتر دیده می شود ضمن این که خیلی از بهتر زیباتر و قشنگ تر است.»
گربه ی خانگی این خبر را به حیوانات درون جنگل رساند و حیوانات جنگل که خیلی به هنرمند ارادت داشتند، چون خیلی می دانست و خیلی بی آلایش و متمدن و مهربان و مودب بود و همیشه آماده بود به آن ها چیزهایی یاد بدهد که از آن خبر نداشتند و از آینده ی خود هم مطمئن نبودند. خیلی از این موضوع جالب خوششان آمده بود و هی درباره آن حرف می زدند و درباره اش می پرسیدند تا بتوانند چیزی از آن بفهمند. از گربه پرسیدند کدام نقاشی و تصویر، و گربه هم برایشان توضیح داد.
«تخت است، صاف. به شکل خوب و قشنگی تخت و صاف. خیلی طنازانه و خوشگل صاف است و البته گفتن ندارد که خیلی قشنگ است!»
همه که به شدت به اشتیاق آمده بودند، حاضر بودند دنیا را بدهند تا آن را ببینند. سپس خرس پرسید:
«چه باعث می شود که این قدر قشنگ بشود؟»
گربه گفت:«قیافه اش این طوری است خوب.»
همین باعث شد هم تحسینشان بیشتر شود و هم این که شکشان. و بیش از این به هیجان آمدند. بعد گاو گفت:
«آینه چیه؟»
گربه گفت:« یک سوراخ است توی دیوار. توی این سوراخ که نگاه کنی، نقاشی را می بینی. و این قدر جذاب و سرشار از زیبایی و خوشایندی ابدی است که در تصور نمی گنجد. این قدر که سرت به گیج خوردن می افتد و شروع می کنی دور خودت چرخیدن و ناگهان به سکرات محض سرنگون می شوی.»
الاغ تا این لحظه هیچ نگفته بودو تازه شروع کرد کمی به موضوع مشکوک شدن. بعد الاغ هم گفت که هیچ چیز به این زیبایی تا حالا ندیده و دیگر هم نخواهد دید. سپس در حالی که یک قطار جملات دور و دراز از تمجید و تحسین و تعاریف مختلف از زیبایی را پشت سرهم ردیف کرد، شروع کرد به ابهام سازی درباره کل این قضیه.
خیلی راحت می شد فهمید که بروز این شک و تردید تاثیر گسترده ای روی حیوانات گذاشته است. از این رو گربه خیلی بهش برخورد. بحث این موضوع تا چند روز مختومه بود اما همزمان، کنجکاوی هم به موازات آن تقویت می شد و هر آن ممکن بود توجه دوباره، سرباز کند. بعد حیوانات الاغ را سرزنش کردند که چیزی که می توانسته عیش و لذت ابدی آنها باشد را خراب کرده و این شک که شاید تصویر یاد شده زیبا نباشد را پیش کشیده بدون این که هیچ شاهد و مدرکی داشته باشد.
البته الاغ به هیچ وجه خود را در دردسر نمی دید، خونسرد بود و گفت یک راه هست که نشان دهد حق یا با اوست و یا با گربه. گفت که می رود و در آن سوراخ نگاه می کند و بعد بازمی گردد و به بقیه می گوید که چه چیزی دیده است. حیوانات هم خیلی راضی و خرسند شدند و مراتب تقدیر خود را به الاغ اعلام کرد و از او خواستند الساعه برود، که الاغ هم رفت.
اما الاغ نمی دانست که کجا باید بایستد. به همین دلیل و از روی ناآگاهی، بین تصویر و آینه ایستاد. نتیجه این شد که هیچ جوری نمیشد تصویر را دید. الاغ به میان حیوانات بازگشت و گفت:
«گربه دروغ می گوید. غیر از یک الاغ، هیچ چیزی در آن سوراخ نبود. حتی هیچ نشانه ای از یک چیز تخت و صاف که مرئی باشد هم وجود نداشت. یک الاغ خوشگل بود که دوستانه هم به نظر می آمد. اما فقط یک الاغ، و دیگر هیچ.»
فیل پرسید:
«توانستی روشن و واضح ببینی؟ آیا به آن نزدیک بودی؟»
« به هاتی*، خدای چهارپایان جنگل قسم. این قدر نزدیک بودم که حتی با دماغم آن را لمس کردم.»
فیل گفت:
«خیلی عجیب است. تا آن جایی که ما می فهمیم، گربه تا پیش از این همیشه راست گفته بود. بگذار شاهد دیگری بفرستیم. بالو! تو برو. بروی توی سوراخ نگاه کن و برگرد و گزارش بده.»
خرس هم راه افتاد و رفت. وقتی برگشت، چنین گفت:
« هم الاغ و هم گربه، هر دو دروغ گفتند. درون سوراخ هیچ چیز جز یک خرس نبود.»
دیگر سرگشتگی و تعجب در میان حیوانات به اوج رسیده بود. همه شان می خواستند امتحان کرده و بفهمند حقیقت چیست. فیل هم یکی یکی همه را فرستاد تا نگاه کنند.
اول، گاو رفت و هیچ چیز در سوراخ غیر از یک گاو، ندید.
بعد ببر رفت و هیچ چیز جز ببر، ندید.
شیر هم رفت و غیر از یک شیر، هیچ چیز ندید.
پلنگ هم رفت و غیر از یک پلنگ، هیچ چیز ندید.
شتر هم غیر از یک شتر، چیز دیگری پیدا نکرد.
بعد خود هاتی دست به کار شد و گفت می رود که حقیقت را خودش پیدا کند. وقتی بازگشت، ههه را دروغگو وفریبکار خواند و به شدت خامی و کوری و ناپختگی گربه را مورد انتقاد قرار داد. بعد هم گفت که هرکسی، به جز کسی که نزدیک بین است، می تواند بفهمد که در سوراخ هیچ چیزی نیست، الا یک فیل.
نتیجه اخلاقی، از دیدگاه گربه
اگر میان آینه و تخیل خود قرار بگیرید، در یک متن، هرچیزی که بخواهید را از آن در می آورید. یادتان باشد که اگر گوشهایتان را نمی بینید، دلیلی ندارد که سرجایشان نباشند.
پایان.

هاتی* یا Hathi شخصیت فیل در داستان جنگل، نوشته رویارد کیپلینگ است.
دستهها: ترجمه · کتاب
برچسبها: فیل, مارک توین, نقاشی, هنر, هنرمند, هوشمند, گاو, گربه, پلنگ, آینه, ببر, تخیل, تخت, ترجمه, تصویر, جنگل, داستان, داستان کوتاه, سوراخ, شیر, شتر