با خانه هایمان طاعون بیاورید ولی ما را بپرستید

بدست KT

خیلی وقت ها بحث می شود که چرا فلان کارگردان، بهمان نویسنده و یا آن نقاش یا موسیقیدان، دولت نامشروع را به رسمیت شناخته و چرا لب فروبسته و چرا هنوز فعالیت می کند. خیلی از این هنرمندان اقبال عمومی خود را با این حرکت ها به محک می گذارند و یا این که شاید این طور فکر می کنند که کار و هنر و فعالیت آن ها، سیاسی نیست و نباید هم باشد.

یک مثال البته تاریخی هم می شود آورد و درباره ی آن کمی فکر کرد. در زمان گسترش و تقویت نازی ها در آلمان و کارکرد دولت سوسیالیست ملی، شماری از روشفنکران و متفکران و سینماگران و نویسندگان بودند که جلای وطن کردند یا کشته شدند. کسی مانند آلبرت اینشتین فرار کرد و کسی مانند ماکس پلانک ماند. هر دو موفقیت های خودشان را داشتند و ماکس پلانک حتی توانست نوبل فیزیک را هم دریافت کند. ماکس پلانک حتی نامه ی موسوم به «مانیفست نود و سه» (Manifesto of the Ninety-Three) را هم امضا کرد که در آن از عملیاتی که بعدها به نام «تجاوز به بلژیک» (Rape of Belgium) نام بردند، حمایت شد و تمامی امضا کنندگان آن، محققان و متفکران و دانشمندان و روشنفکران آلمانی بودند.

ورنر هایزنبرگ (Werner Heisenberg) در یکی از کتاب های خاطراتش و درباره ی این که چرا در آلمان ماند و ترجیح داد زیر حکومت آلمان نازی خدمت کند، این طور نوشته است:

«یکی از روزهای دانشگاهی بود که یکی از جوانان طرفدار حزب ناسیونال سوسیالیست جلوی دفتر کارم، جلویم را گرفت و از من پرسید چرا که من استاد دانشگاه هستم، به جنبش سیاسی ملحق نمی شوم و چرا با حرارت خواهان عظمت و بزرگی آلمان نیستم. این سوال جدی ومهمی بود. تقریبا دو ساعت و نیم در دفترکارم خود را زندانی کرده و فکر کردم. آن زمان خیلی شانس زیادی برای گفت وگو و یا مشاوره نبود چرا که خیلی ها آلمان را ترک کرده بودم. به سراغ ماکس پلانک رفتم و از او مشاوره خواستم. ماکس پلانک گفت که آنها که می توانستند بروند، رفته اند. ماهایی که مانده ایم، باید بمانیم و کار کنیم برای آلمان و نسل بعد چرا که ما محدود به دولت حاکم نباید باشیم و حرکت علمی و آکادمیک، ربطی به دولت حاکم ندارد.»

هایزنبرگ هم این توصیه سخیفانه را جدی می گیرد. به همین علت هم تحقیقات فیزیک اتمی را عهده دار می شود و در گزارشی در 26 فوریه سال 1942 به مقامات آلمان نازی می گوید که برای ساخت بمب اتمی، نیروی انسانی و بودجه زیادی لازم دارد ولی تا سال 1945 توانایی این را دارد که بمب را بسازد.

اما آیا واقعا آلمان به آن چیزی رسید که ماکس پلانک به آن فکر کرده بود؟ یا دیگر کارشناسان و متفکران و دانشمندانی که به حزب نازی خدمت کردند، از واقعیات حاکمیت خود خبر داشتند؟ آیا نسل کشی یهودیان چیزی بود که این متفکران و روشنفکران آن را می خواستند؟

در هر شکلی و با هر منطقی، نمی شود گفت که این افراد تماما مسوول بودند و مقصر، یا کاملا عاری از گناه. این که هدفشان چه بوده و دنبال چه بودند، به خودشان بستگی دارد ولی خواسته یا ناخواسته، به یک نظام خونریز و آینده سوز کمک کردند که نه تنها نسل و نسل هایی از آلمان را تباه کرد، که خیلی از دیگر مردم فراتر از مرزهای کشور را به خاک سیاه نشاند.

حالا و بعد از آن سال ها و با گسترش تفکر و اندیشه ی آزاد و قوانین حقوق بشر و رسانه های گسترده، آیا روشنفکران و هنرمندان و دانشمندان ایران می توانند بگویند ما از اوضاع حاکمیت خبر نداریم؟ آیا می توانند بگویند ما به سیاست کار نداریم و فقط کار خودمان را می کنیم؟

اما چند نکته خیلی جدی است. اگر یک خواننده دست احمدی نژاد را ببوسد و بعد فحش بخورد و بگوید می روم فرانسه زندگی می کنم و غلط کردم، بعد ولی می آید و چهره ی ماندگار می شود، دیگر این آدم هنرمند نیست. از جامه هنر هم بویی نبرده است. اگر کسی هنرمند و خواننده است ولی می داند استاد مسلم آواز ایران، شجریان گوشه ی خانه نشسته و دامان خود را به خون مردم نیالوده است و به همین علت هم خانه نشین است و تقدیری که شایسته ی اوست، از او نمی شود، ولی می رود و باز جایزه می گیرد، یک جای این فرد شدید عیب دارد. یا اگر کسی نوازنده و موسیقیدان است ولی می داند حسین علیزاده باید خیلی پیشتر از او مورد تقدیر قرار می گرفته و نگرفته است، به شدت مورد نقد باید قرار گیرد.

در واقع این سوال مطرح می شود: اهمیت هنرمند، نخبه، روشنفکر در جامعه چیست؟ مگر نه این که این ها باید نماد و نشانه ای از فرهیختگی، احترام به همنوع، نوعدوستی و شهروندمداری و اخلاق باشند؟ چرا یک هنرمند برای ما مهم است، یا ورزشکار یا نویسنده؟ برای این که آنها روایتگر رویاها و روزمرگی های ما هستند. به همان نسبت هم از آن ها انتظار می رود. ولی وقتی طبقه ی نخبه بشود نان به نرخ روز خور، یا کبکی که سرش را زیر برف کرده و یا جایزه بگیر از طاعونی که دودمان جامعه اش را به باد داده، دیگر مشخص نیست از چه کسی باید انتظار بهبود اوضاع را داشت.

مگر همین هنرمندان نبودند که در خرداد 76 همگی پشت سر خاتمی ایستادند تا اوضاع را در ایران بهبود بخشد؟ مگر همه ی آنها به عنوان نمادی از اصلاح طلبی خود را نشان ندادند؟ الان هم شرایط این است. شک دارم هیچ کدام از این به اصطلاح استاتید و روشنفکران ونخبگان، چیزی ای ندا آقا سلطان یا سهراب اعرابی و یا دیگر از دست رفته ها و پرپر شده ها نشنیده باشند. یا ندانند در کشورشان چه می گذرد ولی خوب، ترجیح می دهند در سیل و آوار و طاعون، از آنها تقدیر شود و شاید همین برایشان بس باشد.

آیا نمی دانید کسی که از او دارید جایزه می گیرید، عامل جنایات سازمان یافته علیه شهروندان ایران است؟ آیا نمی دانید سیمای جمهوری اسلامی چه بر سر مردم آورده است؟ آیا شرم نکردید که در مراسمی حاضر شدید که رییس فرهنگستانش اندازه پسته کوهی هم شعور ادبی ندارد و یا در کنار رییس دانشگاهی ایستادید که در وزارت اطلاعات سابقه ای بسیار طولانی داشته و دارد؟

با تمام احترام به تمامی هنری که تاکنون خلق کرده اید، باید گفت تمامی آن را به یک تف ناچیز و سربالا فروختید و کنار گذاشتید.

 

Enhanced by Zemanta