گلادیاتورهای بی دندان، نبرد با فحش های رکیک

بدست KT

یکی از عوارض دامنگیر شدن سرکوب و فضای امنیتی، بحران و عارضه فراموشی و در نتیجه درجا زدن است. به این معنا که فرصت ها برای بهبود از دست می رود و صرف در جا زدن می شود. همان کاری که جنگ با اقتصاد کشورهای می کند: مانند چاهی همه منابع و درآمدها را سرمی کشدو پول معالجه و تحقیق و تحصیل و دانشگاه حذف می شود. یا همان کاری که نفرت با آدمی می کند: از روح تغذیه می کند آن قدر که آدمی تمام شود و مانند سیگاری به ته برسد و بسوزد و خاکستر شود.

اما فحش می دهیم، ناسزا و لیچار بار ملت می گوییم در چند سطح و به چند دلیل.

به قول صادق هدایت در کتاب «آشنایی با صادق هدایت» نوشته م. فرزانه: هر قدر ملتی سرکوب و سرخوردگی اش بیشتر باشد، انبان فحش غنی و بزرگتری دارد. بعد هم به شوخی می گوید: حالا دوست عزیز، ما که سر این گنج گرانبها نشسته ایم، چرا بذل و بخشش نکنیم؟

و البته او فحش می داد و با همان رئالیسم ادبی جدی اش به هرچه خرافه و ناآگاهی و نادانی و سرکوب است می تاخت و آن را برملا می کرد.

مواقعی هست که فحش می دهیم. یا فکر می کنیم که باید فحش بدهیم چرا که چیزی درون ما هست که دارد قلمبه می شود و اگر فحش ندهیم انگار آسیب می بینیم. بد هم نیست بدهیم اما مثل هرچیز دیگر در زندگی ممکن است از آن خوشمان بیاید و دیگر به آن معتاد شویم و حتی درصد استفاده از دستمان دربرود.

هرقدر آدم درونگراتر باشد، رفتار بیرونی تند ندارد و تمامی آن به درون منتقل می شود. از آن جایی که می گویند افسردگی، چیزی نیست جز خشمی که به درون فروخورده شده، هر فضایی که با درونگرایی ما مرتبط باشد، می شود میدان فحش و ناسزا و دشنام، محوطه کلام درشت و سخیف و زشت. جهان مجازی یکی از بهترین جاها برای این کار  شاید تعریف شود.

اما به همین مقدار محدود نمی شود و دنیای فحش و ناسزا را نمی توان به این راحتی جمع کرد و به آن پرداخت اما قصدم پرداخت به بخش عملی این قضیه است. با این فحش دادن ها، چه چیزی تا به حال عوض شده؟ این همان بخش آزارنده قضیه است.

روی آوردن به فحش و دشنام و ناسزا چند عامل پیچیده دارد ولی به طور عملگرایانه، برای رفع مسئولیت است و یا ادامه زندگی در یک دنیای خودساخته. به قول کاترین شولتز، در خطا بودن یا اشتباه کردن، آن لحظه ای نیست که آدم می فهمد شاید اشتباه کرده، که مثل کارتون کایوتی و رودرانر است که در هوا دنبال هم می دوند و بعد از طی مسافتی، تازه کایوتی می بیند که زیرپایش هیچ چیز نیست و سقوط از همان لحظه شروع می شود.

roadrunner

همه ما خطا می کنیم، همیشه و در همه حال. یکی از دلایل رسیدن به فضیلت مطلوب و خوب دیدن و خوب اندیشیدن و خوب فکر کردن، همین اشتباه کردن، از آن درس گرفتن و حرکت رو به جلو است. خیلی از مکاتب دینی، اجتماعی و فکری سعی دارند همین مسئله را تعریف کنند. یکی از مهم ترین مسائل آموزش، پرورش و فرهنگی در جامعه همین است. آماده کردن محیطی برای این که همه خطا کنند ولی الزامی نداشته باشند که همه چیز را هم خودشان آزمایش کنند و حتمن هی خطا کنند تا بالاخره از آن چیزی یاد بگیرند. فرانسیس بیکن در یکی از مقالاتش درباره کتاب خوانی می گوید: در طول یک سال مگر چند کتاب می توانید بخوانید؟ انتخاب درستی داشته باشید چرا که همیشه نمی توان کتاب خواند و بهتر است انتخاب بهتری کنیم که وقتمان هدر نرود.

اما برگردیم به خطا، هیج مقیاس درستی وجود ندارد که بگوید یکی صد درصد درست می گوید. تنها مقیاسی که در تاریخ بشر توانسته با حرکت رو به جلوی بشر بهتر شود، قانون، قانون مداری و بهینه شدن قوانین است. درصد قوانین و اصلاح آن، یکی از مقیاس های رشد جامعه است. غیر از قانون، بقیه مکاتب دینی و فکری، نسبی گرایی است و پرا استثنا. و البته مقام یا مقام هایی برای تعبیر و تفسیر که کار را خراب تر می کنند.

ما اول به یک مقیاس نیاز داریم تا از رفتار تند پرهیز کنیم. قانون می گوید قتل، کشتار، گرفتن جان یک بیگناه نه. اما گروه، فرد یا افرادی هستند که می گویند نه، ما بهتر می دانیم، ما بهتر می فهمیم. مشکل این جاست که هیچ کس نمی تواند با قطعیت برگه درست و غلط روی کند و همین که داریم و الان جامعه هایمان را با آن نگه داشته ایم، همان قانونی است که با عمر بشر، بهینه شده و باید هم بشود.

اما مواقعی که کاری از دستمان برنمی آید، فقط فحش می دهیم. یک تحقیق جامعه شناسی یک بار خواندم در مورد شهروندان و نوع واکنش آن ها. برای مثال گفته بود اگر در اتوبوس عمومی یک نفر سیگار بکشد، تعداد محدودی بلند شده و به طرف می گویند سیگارت را خاموش کن و می ایستند تا خاموش کند. تعداد بیشتری ایستگاه بعدی پیاده می شوند و تعداد خیلی بیشتری چیزی نمی گویند تا به مقصد خود برسند.

اما برعکس این هرم، عده بیشتری در دل دارند فحش می دهند و این احساس قلمبه را با خود می برند. به تدریج به آن خو می گیرند و به آن ادامه می دهند. پس از مدت کوتاهی تبدیل می شوند به گلادیاتورهایی که نه در میدان رزم، که در دو سو ایستاده و فقط فحش و ناسزا نثار هم می کنند. این کار هم مانند دیگر کارهای سکرات آور، خوشی هایی با خودش دارد و به سمت اعتیاد می رود و البته مضراتش را هم با خود می آورد.

در فضای فحش و دشنام، هیچ کاری نمی شود کرد در واقع این فضا درست نشده که کاری در آن انجام شود. این فضا درست می شود که از قضا کاری در آن انجام نشود. اعتیاد با معتاد چه کار می کند؟ همه ما برای این پرسش، پاسخی داریم. فضای دشنام هم همین طور است. برای ورود به فضای دشنام، اول باید با همان زبان وارد شد وگرنه کسی به حرف شما گوش نمی کند. حداقل این طور به شما القا می شود.

اما نگاه درست و منصفانه می گوید حتی در خونین ترین دعواها، با دشنام هیچ کاری از پیش نمی رود. باید برای حل مشکل کاری کرد، با فریاد زدن هیچ چیز عوض نمی شود حتی یک سنگ، نیم سانتی متر هم جابجا نمی شود. اگر غرق در دنیای فحش هستیم یا شده ایم، مهم ترین کار ترک اعتیاد است. بعد، چند قدم عقب تر رفتن و به میدان نگاه کردن.

شاید بگویید آقا کجای کاری، طرف فحش خارمادر میده از صب تا شب، با این چی کار میشه کرد؟ پاسخ من این است: او یک شبه این طور نشده که یک شبه هم عوض شود. نمی توان افراد را کشت و خونشان را ریخت به این دلیل که ناسازگار هستند یا حداقل با آن چه ما می خواهیم تفاوت دارند. باید اول ترک اعتیاد کنیم تا صاحب فکر شویم و بتوانیم تصمیم بگیریم. بعد می رویم سراغ ساختار ها. پس از دور شدن از میدان زباله است که می توان بوی تعفن آن را فهمید وگرنه در میدان زباله ماندن باعث می شود بوها به مشام ما عادی شده و پس از ساعاتی دیگر بوی بد به مشاممان نمی آید.

اگر سعی در تغییر اوضاع و بهبود آن دارید، از خودتان شروع کنید. ببینید این زبان کجا به کار شما آمده. جواب آن صفر است. هیچ جا. فهرستی درست کنید و زبان ها سنگین و بد را از دستور زبان خارج کنید. هیچ ترک اعتیادی راحت نیست، این هم در همان قاعده است. هیچ وقت فکر نکنید از بقیه برتر هستید و بقیه حقیر و بدبخت هستند. هرکسی اجازه اشتباه کردن دارد، این حق را به بقیه هم بدهید و سعی کنید بستر مناسبی برای گفت وگو درست کنید.