بارباپاپا عوض شود یا نه

بدست KT

شاید سخت بتوان تصویر دقیقی ترسیم کرد، ولی می توان گفت اگر میرحسین موسوی یا مهدی کروبی برنده شده بودند، اوضاع چگونه بود چرا که بخشی از آن قبل تر تجربه شده است: شورش بوروکراسی علیه دولت شکل می گرفت، مجلس و قوه قضاییه و شورای نگهبان تا جان در بدن داشتند وقت صرف زمین زدن دولت و استیضاح وزیران و رییس جمهوری می رفتند و خیلی دلشان می خواست بلایی که به ناحق سر بنی صدر آوردند را بار دیگر تکرار کنند. آن زمان هم وضع ما به همین بدی می بود که امروز هم هست. ضمن این که افسردگی هم مزید بر آن بود. الان هم در یک سیستم هستیم که مثل مرغ سرکنده ناگهان از یه جا به جای دیگر می پرد، بعد کمی بال بال می زند، کمی گرد و خاک می کند و بعد آرام می گیرد که گویی مرده است. ولی تا دست می برند تا پرهایش را بکنند، باز هم دوباره و بی هدف و بی برنامه شروع به جست زدن می کند.

به متن زیر توجه کنید. این تنها روایتی است که از عملکرد شخصی سان تزو، نویسنده کتاب هنر مبارزه، در دست است:

شاه وو، King Wu، روزی سان تزو را دید و از او پرسید: من نوشته های تو را خوانده ام. می شود به نوعی این نوشته ها را به اجرا گذاشت و آن را آزمایش کرد؟

سان تزو در پاسخ گفت: بله. می شود.

کینگ وو، تصمیم گرفت به شکلی جدی این مسئله را به اجرا بگذارد. از سان تزو پرسید:

می شود این آزمایش را با ارتشی از زنان انجام داد؟

سان تزو گفت: می شود.

کینگ وو فرمان داد و 180 زن به درون محوطه آمدند. سان تزو آن ها را به دو دسته مساوی تقسیم کرد و به همه ی آنها یک نیزه داد و دو زن زیباروی شاه را برگزید تا به عنوان فرمانده هر گروه، خدمت کند.

سان تزو به زنان رو کرده و گفت: پیش فرض این است که شما فرق دست راست و چپ و سمت جلو و عقب را می دانید؟

دخترها پاسخ دادند: بله.

سان تزو گفت: وقتی صدای طبل بلند شد، به فرمان من عمل کنید. اگر گفتم نگاه به جلو، همه به جلو نگاه کنید. وقتی گفتم به چپ، به چپ چرخش کنید. وقتی گفتم به راست، به سمت راست برگردید و وقتی گفت عقب گرد، به سمت عقب.

سان تزو همه را با جزییات توضیح داد و وقتی همه یک صدا گفتند که کاملا متوجه شده اند، دستور داد طبل به صدا درآید و گفت: به راست، راست.

ولی در پاسخ زنان همه زدند زیرخنده.

سان تزو با صبر و متانت گفت: اگر دستور فرمانده درست و صحیح منتقل نشد و همه آن را درست نفهمیدند، مقصر فرمانده است.

سان تزو بار دیگر دستور داد طبل به صدا درآید و گفت: به چپ، چپ.

بار دیگر همه زنان زدند زیر خنده.

سان تزو گفت: اگر دستور فرمانده درست و صحیح منتقل شد و همه آن را فهمیدند ولی از آن اطاعت نمی کنند، مقصر رییس دسته یا گروه است. و دستور داد زنان زیباروی شاه که رییس دسته بودند را گردن بزنند.

و البته کینگ وو از بالا ناظر این صحنه بود. وی به سرعت برای سان تزو پیام داد: ما دیگر کاملا از توانایی فرمانده برای راهبرد سربازان مطمئن شده ایم. بدون این دو زن، غذا و آشامیدنی برای ما مزه ندارد. شاه دستور می دهد که از گردن زدن این دو، جلوگیری شود.

سان تزو در پاسخ گفت: با توجه به دستور مستقل و مستقیم که برای تربیت این سربازان گرفته ام، معدود دستورهایی هست که برای من قابل اجرا نیست. سپس دستور داد آن دو را گردن زدند و سپس دو نفر دیگر از زنان را جانشین آنها کرد.

بار دیگر طبل ها به صدا درآمد و زنان دقیق و مو به مو تمامی دستورات فرمانده را اجرا کردند. این تمرین به قدری درست و دقیق و در سکوت برگزار شد که حتی یک مورد خطا روی نداد.

سان تزو برای شاه پیام فرستاد: کینگ وو، دسته سربازانی که خواسته بودید آماده و متحد است و حاضر است هر امری که شما دهید، اطاعت کند. چه رفتن به درون آب باشد چه آتش و هیچ کس به هیچ وجه نافرمانی نخواهد کرد.

شاه در پاسخ پیام داد: فرمانده می تواند محل را ترک کرده و به محل خدمت خود برود. شاه هیچ علاقه ای به نظارت بر سربازان جدید خود ندارد.

سان تزو با خونسردی گفت: این شاه فقط از حرف خوشش می آید و توانایی تبدیل حرف به عمل را ندارد.

سان تزو از شاه لقب فرمانده کل گرفت و در نبردهای زیادی پیروز شد.

***

برگردیم به مسئله اول.

آیا کسانی که از آن ها به عنوان سران مخالفان یا معترضان به نتایج انتخابات را سران جنبش سبز یا هرچیز دیگر از آنها یاد می کنند، استراتژی یا برنامه ای دارند؟ در واقع، پرسش من این است: اگر راه اول جواب نداد، راه دوم و سوم چیست؟ اگر قرار بود در حکومت باشند و به شدت هر روز با درگیری شدید با قوه قضاییه و مجلس و شورای نگهبان روبرو باشند، برنامه آنها چه می بود؟

حالا راه دور نرویم. مشخص بود که به این افراد اجازه نخواهند داد در انتخابات پیروز اعلام شوند. اگر تصمیم به مبارزه یا مقاومت یا هرچیز گرفتند، با چه برنامه ای؟ به چه شکلی؟ با چه فاصله زمانی و با چه هزینه ای؟

یکی از مسائل و مشکلات اصلی در ایران و در یکصد سال گذشته که دولت مدرن در ایران معرفی شده، نبود هیچ گونه پشتوانه سیاسی، اقتصادی و اجتماعی برای افرادی است که خود را سیاستمدار یا نماینده یا پیشوا یا رهبر می نامند. یعنی یک نماینده یک کاندیدا، یک سناتور، یک کاندیدای ریاست جمهوری یا هر منصب دولتی دیگر، هیچ نیازی نمی بیند که دسته ای از مردم یا گروه ها را به عنوان هوادار با خود همراه کند. هیچ نماینده ای تا به حال در خانه های مردم نرفته تا به آنها بگوید برنامه اش چیست و برای چه به مجلس می رود تا به همان نسبت شناسایی شده و محک بخورد که اگر دوره بعد نتوانست به آنها عمل کند، رقیب او بتواند پیش آید.

هیچ نیازی به این گونه برنامه ریزی نبوده چون کسی نیازی به رای مردم یا کسب حمایت آنها نداشته است. در واقع، منابع قدرت بوده اند که باید راه لابی آنها پیدا می شده و اگر شده که هیچ، اگر هم نشده از هر ابزاری برای سرنگون کردن قدرت مرکزی استفاده شده است.

اگر احیانن این روزها درگیر گفت وگوهای سیاسی و آینده هستیم، باید به چند نکته توجه کنیم. اصلاحات و اصلاح طلبی تمام شده است. آن فرصت طلایی چون درست نهادینه نشد، مانند تابلویی به دیوار بود که نفر بعدی آمد و به راحتی آن را برداشت و حتی مجبور نشد دیناری هزینه برای این تغییر بدهد.

اگر کسی سردمدار هرگونه تغییر است، باید یک برنامه مشخص بدهد. دیگر فقط با مخالفت چیزی عوض نمی شود. البته که عوض می شود، یک موج نارضایتی هست که با هرگونه سرکوب فقط بدتر و بدتر می شود و ناگهان به هر دلیلی بلند می شود. نظام حاکم فعلی در ایران دچار بی مغزی است اگر فکر کند که دیگر همه چیز در اختیار است. فرانسیس ارکهارت Francis Urquhart یادتان هست؟ قبل از انتخابات می گفت: حوادث. دشمن هر سیاستمدار حوادث است حالا یا سیل یا انفجار یا حمله یا هرچیزی. حوادث باعث می شود امکان کنترل افکار و برنامه ها از بین برود.

چیزهایی در ایران قابل پیش بینی است: قحطی و خشکسالی که شاخص های رشد کشاورزی، سرمایه گذاری و اقتصادی آن را نشان می دهد. چیزهایی در ایران باز هم قابل پیش بینی است: زلزله. چیزهایی به لطف حاکمیت در حال وقوع است: آلودگی، خشکسالی، از بین رفتن محیط زیست و منابع طبیعی و میراث فرهنگی و و البته هوای آلوده، فقدان استاندارد و البته مرگ و میر فراوان.

در شعبده نظام حاکم لازم نیست چیزی بگویم که پیشتر گفته شده و باز هم گفته می شود. نظام از مرگ زیاد استقبال می کند چون مرگ زیاد یعنی نشئگی در عزاداری. اگر مرگ زیاد باعث شود صدای کسی درنیاید پس چه بهتر. کسی که از مرگ همسایه اش صدایش در نمی آید، بهترین شهروند برای نظام فعلی است.

اما مشکل ما نظام حاکم نیست. نظام حاکم با مشکلاتی که خودش پیش آورده روبرو می شود. بعد از آن چه؟ چه کسی، کدام گروهی، چه حزبی می خواهد عهده دار این مشکل ترین مسوولیت شده و بازسازی های لازم را انجام دهد؟ این بار گول کدام کسی را می خوریم که بنزین یا نفت و گاز مجانی بدهد یا ماهی پنجاه هزار تومان پول بدهد یا این که نفت را بر سر سفره های مردم بیاورد؟ (فعلن که بنزین در ریه های مردم کرده، شاید خوراندن نفت به مردم هم نزدیک باشد.)

اگر قرار است سبزها آینده ما باشند، قرار است چه بکنند؟ چرا مبارز نیستند؟ برای مثال ناپلئون می گفت: اگر دشمن در حال اشتباه کردن است، بهترین استراتژی سکوت است و این که اجازه دهید به کارش ادامه دهد. اگر این استراتژی برای مثال مفید باشد، پس چرا وقتی دست احمدی نژاد از تشکیلات بانک مرکزی کوتاه شد، میرحسین موسوی پرید وسط و یک مطلب کاملن بدون ارزش درباره این مطرح کرد که «ممکن است به نام ما کارهایی بکنند و بخواهند گردن ما بیاندازند.» به قولی، که چی حالا؟ مگر این کار قبلن نشده؟ این هشدار الکی این وسط یعنی چه؟

اگر قرار است هر نیرویی، هر مخالفی، کاری بکند، پلان اول، دوم و سوم آنها چیست؟

این ها را برای این می گویم که در موقعیت اضطرار، گول زدن مردم کاری ساده است. اگر قرار است امیدی به کسی یا شخصی یا گروهی بسته شود، باید این گروه هر که باشد، از حزب مشارکت گرفته تا بنیادگرایان فعلی حاکمیت یا بازار یا مجاهدین خلق یا سلطنت طلبان، یا هرگروهی که فکر می کند می تواند بهتر عمل کند، باید مانیفست بدهد و برنامه. اگر قرار است شارلاتانیزم را تجربه کنیم، یک بار سر و کله زدن با یک ماشین خر و یا ماشین فروش، کافی است. لازم نیست حاکمیت را به دستش بدهید تا دیگر نتوان هیچ کاری کرد.

پس اگر فکر می کنید که بهتر عمل می کنید، این اشتباه است، آن غلط است، این را آن نمی داند، این را آن نمی فهمد و ما بهتریم یا من بلدم یا من می دانم، به جای این همه حرف زدن، چند صفحه برنامه بدهید. اگر تروریست و آدمکش هستید، مثل یک انسان متمدن، اول نشان دهید که تمدن را می فهمید. خشونت را کنار بگذارید و یک برنامه سیاسی بدهید. این کار اگر باعث شود حتی این گروه ها با هم وارد رقابت سیاسی شوند، نتیجه اش برای ایران بهتر خواهد بود.

اگر هم اصلاح طلب هستید یا این ور طلب یا هرچیز دیگر، بس است این که اول وآخر اصلاحات است. اصلاحات هشت سال بود ولی تمام شد. از حالا به بعد چه باید کرد؟

در همین جا از هرگونه طرفداری احساسی خودداری کرده و فکر می کنم بهتر است نگاه کرد کدام برنامه بهتر است و چه کسی برنامه دارد. البته بسیار ناامید کننده است چرا که شاید جواب، صفر باشد. حتی جنبش سبز هیچ برنامه ای ندارد و کلی گویی می کند. اگر به خیابان ریختید و چیزی عوض نشد، بعد چه؟ اگر کسی را کشتند و چیزی عوض نشد، بعد چه؟ این هایی که می گویند آقا دارند می زنند و می گیرند، در جوابشان باید گفت که کمترین ضریب هوشی در تقابل با یک نظام مستقر، می داند که در مقابل هرگونه خطر، دست به کار می شود. این را خود موسوی و کروبی بهتر از همه می دانستند ولی با این حال جلو رفتند.

من خودم بسیار استقبال می کنم که آقای کروبی یا آقای موسوی هنوز موضع خود را عوض نکرده اند ولی فقط غر زدن را می توان از هزار شبکه رادیویی و تلویزیونی از دبی گرفته تا لس آنجلس، دید و شنید. باور کنید همه را همه می دانند. مسئله ما، راه چاره است. کسی اگر راه و برنامه ای دارد، آن را ارائه دهد.

در غیر این صورت، با یک مشت بارباپاپا روبرو هستیم. عوض می شوند، در شکل و رنگ، و بعد به شکل و رنگی دیگر، و باز به شکل و رنگی دیگر.

یک نکته: شاید به این نتیجه برسیم هیچ منجی افسانه ای در کار نیست ( که نیست). به این نتیجه هم برسیم بهتر است چون خود یک شروع است. اخبار هاییتی را دنبال می کنید؟ زلزله آمد. بعد پول دادند، پول ها هپلی هپو شد، بعد بیماری واگیردار آمد و حالا ملت از خشم به جان هم افتاده اند. نه خانه دارند، نه نان، نه سلامت، نه بهداشت، نه صنعت، نه سلامتی، نه آینده ولی همدیگر را کشتن را خوب دنبال می کنند. باور کنید برای همه کشورها و ملت ها می تواند پیش بیاید، وقتی دیگر هیچ چیز برایشان نمانده باشد و همه چیز را از آنها گرفته باشند. آن زمان نه داس و چکش نجاتمان می دهد، نه تاج، نه عمامه. این خودمان هستیم که باید حداقل به این نتیجه برسیم که کسی نیست الا خودمان، بعد می توانیم دست به کار شویم. دست به کار شدن هم به معنای انقلاب نیست. انقلاب و براندازی و تغییر سریع، برای کسانی است که هیچ برنامه ای برای آینده ندارند.