زبان به کام بگیر

بدست KT

این نوشته، سهم من است از پروژه کارگاه خلاقیت گروهی که شماره ی دوم آن منتشر شده است. تمامی نوشته ها را این جا، و کار دیگر دوستان، آندروید، اسکولد و بلک رز را هم ببینید.

از آن سوی رود می گذشت و فریاد می زد. هیچ کس حتی ندیدش. آمد و آمد و فریاد می زد و فریاد می زد. به آخر راه که رسید، از حنجره اش خون بیرون می زد. خودش تنها آن سو بود و خیلی های دیگر این ور. به این وری ها می گفت مگر ندیدید؟ چرا کاری نکردید؟ نفسش درنمی آمد.

دکتر خبر کردند. آب آوردند. آرام شد. دکتر سری از تاسف تکان داد و به عقب نگاه کرد وگفت: طرف رفتنی است. گفتند آخرین حرف، آخرین خواسته آخرین آرزو؟ گفت آن ور داشتند دختربچه ای را سر می بریدند، چرا هیچ کسی کاری نکرد؟ همه باتعجب به هم نگاه کردند. گفتند دکتر چه می گوید؟ دکتر گفت فکر کنم شوک مرگ باشد. آخرین خون ها از حنجره اش بیرون زد و مرد.

مردم که از آن سوی رود برمی گشتند، هر کدام دسته گلی می چیدند تا بر مزار دخترکی بگذارند که همین هفت دقیقه پیش به خاک سپرده شده بود، در جایی که آخرین خواسته اش، آن طور که دکتر می گفت، این بود که کنار همان رود و همان جا که کشته شده بود، خاک شود.