یکی دیگر، باز هم یکی دیگر

بدست KT

شترق.

دختر کوچولو به مرد نگاهی انداخت و گفت: من فقط گفتم یک کبریت از من بخر. همین.

شترق.

پسر کوچکی هم نزدیک شد و به مرد گفت: خوب فقط گفت یک کبریت ازش بخرین. همین. این که ناراحتی نداره.

گرومب.

پسر کوچولو در جوی آب افتاد و همین طور رفت تا زیر پل گیر کرد و مامور شهرداری مجبور شد او را با بیل دربیاورد.

شترق.

دختر کوچولو به مرد گفت: میشه این بار یک دوجین کبریت بخرین آقا؟

شترق.

باشه اشکالی نداره. میشه از این جا نرین لطفن و همین جا بمونین؟

شترق.

مرد راهی بازارچه شد و دختر دنبالش به راه افتاد. هر ده قدم یک بار دختر می گفت: یکی دیگر.  هر بار هم پس از گفته ی دختر، صدای شترق می آمد.

شب دختر به خانه آمد و لپ هایش قرمز و برافروخته بود. پدرش در حالی که دست راستش در زیر شکم در زیرشلواری گیر کرده بود، پرسید که کار چطور بود. دختر گفت که همه ی کبریت هایش را فروخته است. پدر پول را در دست چپ گرفت و به دختر گفت: از رخسارت معلوم است که راه معامله را یاد گرفته ای.

فردا صبح، دختر منتظر مرد بود تا بگوید یکی دیگر. آمد. گفت یکی دیگر و باز هم همان صدا آمد.

شترق.

42-20896612