کارگاه عروسک سازی «خانه»

بدست KT

نخستین مجموعه از کار مشترک بلک نیماتان، بر اساس همین داستان کوتاهی شکل گرفت که در پی می آید. مجموعه آثار دوستان کارگاه خلاقیت گروهی را در این جا ببینید.

هرکسی عروسک را به دست می گرفت، در جا خشکش می زد. هیچ عروسکی به این شکل طبیعی در بازار تولید نشده بود. انگار یک انسان واقعی را در دست گرفته ای. موها طبیعی، حالت پوست و مو و نگاه و دست ها همه بسیار عالی. عروسک هایی که مارک تولیدی «خانه» را داشت، پرطرفدار بود. خیلی هم پرطرفدار. خیلی ها می گفتند این بازار در دنیا بی رقیب است. هرچند فروشندگان همیشه از توزیع کننده ی تولیدات «خانه» می نالیدند که چرا آن طور که باید توزیع خوبی ندارد و در جلسات صنفی خود همیشه می گفتند اگر بتوان به نوعی این تولیدی را قانع کرد که توزیع بهتری برای خود اختیار کند، نه تنها این تولیدی که توزیع کنندگان هم به ثروت سرشاری می رسند. البته در خفا می گفتند «بابا، باربی برود بوق بزند» اما بلند نمی گفتند این را. از توزیع کننده محصولات باربی می ترسیدند. به هر حال باربی هم طرفداران خاص خودش را داشت.

کسی تاحالا نتوانسته بود به کارگاه تولیدات «خانه» سر بزند. افسانه هایی بود از این کارخانه و شکلی که آن را تولید می کنند. روزی که «سولینا» تصمیم گرفت سر از کار این عروسک دربیاورد، روزی بود که در یک فروشگاه و از پشت ویترین عروسک های خیلی خیلی گران تولید «خانه» را نگاه می کرد و می دانست هیچ گاه کسی برایش چنین چیزی نمی خرد. در خانه ای که سولینا می دانست مادرش توان پرداخت اجاره خانه را ندارد و برای آن باید هفته ای یک بار تن پشمالو و شکم بزرگ و عرق کرده و دهان بدبویی که از آن بوی سیر و الکل می آمد را از طرف آقای صاحبخانه تحمل کند و او را ارضا کند. پدری که بدلکار سینما بود و همیشه کتک خورده و با استخوان های شکسته و دنده های داغان شده به خانه بازمی گشت.

در این ده سال عمرش، هیچ چیز نه خوشحالش کرده بود و نه ناراحت. اما از کنار مغازه ها که رد می شد، فقط این فروشگاه عروسک فروشی وعروسک های تولیدی «خانه» بود که چشمانش را به برق می انداخت. چیزی به او می گفت که زندگی همین عروسک ها است و دیگر هیچ چیز معنی ندارد. ساعت ها پیشت ویترین می ایستاد و به عروسک ها نگاه می کرد و با آنها می توانست ارتباط برقرار کند. می توانست قصه هایشان را از چشمانشان بخواند و دلش می خواست می توانست برایشان لباس بدوزد. اما مغازه بسته می شد و او به خانه برمی گشت.

یک روز به محض این که از در مغازه می گذشت، شنید که تحویل کارخانه قرار است نیمه شب انجام شود. اواخر شب بود که نیم نگاهی از لای در به بدن شکسته ی پدرش انداخت و تکه ای دامن مادر را که توسط آقای صاحبخانه جر خورده بود را برداشت و بیرون زد. در کنار مغازه پناه گرفت و منتظر ماند تا کامیون سررسید. محموله خالی شد و سولینا به زیر ماشین رفت و خود را مخفی کرد و با کامیون رفت.

دو روز بعد، در حالی که تمام بدنش را گل و لای فرا گرفته بود و تنش از سرما می لرزید و دستانش بی جان شده بود و گرسنگی و تشنگی امانش را بریده بود، از کامیون به زیرآمد. مشتی گل در دهان گذاشت و آب آن را مکید و دور و بر را نگاه کرد. ساختمانی را دید خاکستری رنگ، با دیوار های بلند و پنجره هایی کوچک آن بالای بالا. به هر بدبختی بود، خود را به پای دیوار رساند و دید فقط یک در ورودی هست. یک در بزرگ، دو دوربین در دو طرف. دو روز دیگر قایم شد تا مگر راهی به درون پیدا کند ولی نه چیزی بیرون می آمد و نه چیزی تو می رفت. دست آخر رفت و جلوی در ایستاد و به دوربین ها خیره شد.

تمام شب را به انتظار ماند تا این که بالاخره درباز شد و دو نفر نزد او آمدند. از خستگی و گرسنگی می لرزید. دستانش را گرفتند و به درون بردند. در اتاقی ماند و برایش آب و غذا آوردند. نه آب خورد و نه غذا. بیرونش بردند و از سالن بزرگی گذشت. درون سالن، بچه هایی را دید که عروسک درست می کردند. بچه هایی هم سن وسال خودش، شبیه خودش ومثل خودش. یک لحظه ایستاد. کسی از پشت هلش داد یعنی این جا نباید ایستاد. از راهروی بزرگی گذشت و به سالنی رسید که با پانزده پله از طبقه ی بالا جدا میشد. در سالن پایین خیلی ها ایستاده بودند، همه بچه بودند. برهنه و بدون لباس. از پله ها بالا رفت. بچه ها به درون سالنی رفته و بعد جسدشان خارج می شد. بعد در سالنی دیگر از آنها مواد اولیه برای ساخت عروسک درست می شد و به طبقه پایین می آمد. بچه های برهنه ای که پایین بودند، با علاقه نگاه می کردند و فکر می کردند که برهنه شده اند تا تمیز شده و به صف عروسک سازان ملحق شوند. هنوز خبر نداشتند که مواد اولیه خودشان هستند.

مردی لاغر اندام که تسبیح برگردن داشت جلو آمد و همه به او احترام گذاشتند. سولینا را به درون سالن عروسک سازی برد و به او گفت: عروسک بساز. سولینا پشت میز نشست و دست به کار شد. مرد به نگهبانان نگاهی کرد و گفت: وقتی تمام کرد، بیاریدش پیش من.

فردا صبح، سولینا با عروسکش به اتاق رییس رفت. دختری بود که لبخند به لب داشت و لباس عروس قرمز رنگی به تن کرده بود و یک چوب دستی دستش بود که با طناب آن را دور گردن انداخته بود. رییس نیم نگاهی به عروسک انداخت و هیچ نگفت. سولینا وسط چوبی که دست عروسک بود را فشار داد و چوب، به شکل جایگاه اعدام درآمد و طناب به دور گردن عروسک افتاد.

رییس بلند شد و گفت: بالاخره آمد. این وصی، جانشین، وارث من و رییس آینده ی تولیدی عروسک سازی «خانه» است.