ناقوس

بدست KT

داستان کوتاه ناقوس، Bell ، نویسنده ناشناس، ترجمه از لویاتان.

هر صدای ناقوس، تن زن را می لرزاند. صدایش آنقدر بلند بود که آرزو می کرد دیگر صدا ندهد.

نور خورشید به پلک های بسته اش خنجر می زد. صدای ناهنجار در هم می کوبیدش. صدای گوشخراش هواپیما در آسمان. صدای تیراندازی که در پس زمینه این صداها بود. و همان زنگ کوفتی ناقوس. پهنه و اعماق و سپهر دلش را در هم می کوبید.

سایه ای میان او و نور مستقیم قرار گرفت. افسر در حالی که سلام نظامی می داد، به سویش خم شده و پرچم را به او تقدیم کرد.

42-23373077

42-23373090

42-21523676

Deep Emotions, By: Todd Davidson