یک روز از زندگی فلانی

بدست KT

داستان کوتاه یک روز از زندگی فلانی،  «A Day in the life of …» نوشته ی Tamara Dailey-Keur ، ترجمه از لویاتان.

همانطور که در رختخواب می لولیدم، چشمم به نور خورشید افتاد که از پنجره خود را به درون هل می دهد و بعد چرخیدم و نگاهم به ساعت افتاد که هی زنگ زده بود و من هم خاموشش کرده بودم و هی زنگ زده بود و من خاموشش کرده بودم تا شاید از آنچه نمی شود اجتناب کرد، حذر کنم. شنبه بود. روز اول هفته و روزی سخت و پرکاری دیگر در انتظارم بود. این بار از ته دل آرزو کردم ای کاش می توانستم با حس سرکار رفتنم با خوشحالی همراه شود ولی خوب، مثل هر روز دیگر، روز را با درد معده آغاز کردم …. با ترسی موهوم از روزی که نمی دانم چه خواهد شد. با کمی کاهلی از رختخواب بیرون آمدم. آب گرم دوش باعث شد برای لحظه ای گرمای قطره های آب را حس کرده و روز پر دردسرا را فراموش کرده و کیف کنم.

بخار را از روی آینه پاک کردم و موهایم را به عقب شانه کردم و بار دیگر به اتاق خواب بازگشتم. این راه چشم بسته زندگی ام بود که همیشه آن را طی کرده ام. راهی به کت و شلوار و کراوات. کیف را برداشتم، به همراه ساندویچ و قهوه سرد و به سمت ماشین رفتم تا برای یکساعت رانندگی به سرکار آماده شوم.

برای تلاش در جهت تمرکز اعصاب، مدام به خودم می گفتم امروز روز خوبی است و خیلی از پنجشنبه هفته پیش متفاوت است. با خودم تکرار می کردم: امروز روز خوبی خواهد بود. این ها را می گفتم که به خودم بگویم خیلی هم آدم آرامی هستم و به هیچ وجه عصبی و آشفته نیستم. نمی دانستم که هستم که این طور خودم را سعی می کنم آرام کنم. یادم می آمد به آنچه خرابکاری می کرد. تماسی که می گفت یک نفر گفته از کار من راضی نیست و از این رو روز من خراب شده بود. درد معده ام شدید شد. تجربه ام می گوید مهم نیست چقدر زحمت و تلاش و فداکاری خرج کار و پروژه ات کنی، مشتری یا کارفرما را رییس هیچ وقت آن چیزی که می خواهی بشنوی را به تو نمی گویند. اصلا چرا این قدر انتظارات من بالاست؟ ولی با این حال را روحیه مثبت سرکار می روم و نمی گذارم این گونه رفتارها روزم را خراب کند.

ناهار. آها، ناهار. این بخش یکی از وقت های خوب روز است که با اشتیاق منتظرش می مانم. فقط می نشینم توی ماشین، ناهارم را می خورم و در سی دی موسیقی کلاسیکم غرق می شوم. از فشار کارم بیرون می آیم و خود را آزاد می کنم ولی خوب مثل هر روز ناهار زود تمام می شود. باز سرکار، باز از اول، یک کار، یک پرونده، یک پروژه، یکی پس از دیگری جلویم سبز می شوند. انگار که هیچ وقت نمی توانم از کارم جلو بیافتم.

چه روی برنامه باشم یا نه یا بخواهم یا بتوانم، به هر حال ساعت پنج عصر شده و کار تمام است. یک تلفن دیگر از یکی از روسا. با خودم می گویم این بار چه کار کردم؟ تلفن تمام می شود. با خودم مسابقه می گذارم. برای مردها رایج نیست که احساسات خودشان را نشان دهند ولی مرد هم بالاخره اشکش درمی آید. در نیمساعت آخر که به پایان کارم مانده، طوری به ساعت نگاه می کنم که انگار به خدا خیره شده ام. دقیقه به دقیقه، ثانیه با ثانیه. به شکلی عجیب هر روز حس می کنم باید زودتر بروم. بالاخره فرا می رسد. پنج و نیم عصر. صدای دیگر همکاران که دارند وسایلشان را جمع می کنند که بروند، به گوش می رسد. احساس امنیت می کنم. کیفم را برداشته و به سمت خانه می روم. یک روز دیگر در جهنم دوام آوردم و هنوز یک کمی عقل برایم مانده است. به خودم قول می دهم که فردا روز دیگری است.

در جریان یک ساعت رانندگی بازگشت به سوی خانه می گویم: این فکر به نظرت خیلی آشنا نیست؟ ….فردا روز دیگری است. حقیقت درونم شروع به جوشش می کند و به یاد می آورم که راهی که من انتخاب کردم، راه من است و همان راهی که خودم انتخاب کردم که در زندگی داشته باشم. به هیچ کس اجازه نمی دهم مقابل رویاها و آرزوها و امیدهایم بایستد. صبح فردا یک راست می روم به دفتر مدیرعامل و استعفایم را می دهم و می گویم این تصمیم من است. هیچ کس اجازه ندارد به غرور و وقار من بی احترامی کند. من که زیر آنها نیستم، آنها که بالای من نیستند. آنها هم عرض من هستند، همین.

یکشنبه صبح است و خورشید از درون کرکره های اتاق خواب به زور دارد می آید تو. مثل دیروز. اما امروز تصمیم گرفتم که دیگر زنگ ساعت را خاموش نکنم. بعد به جای کت و شلوار و کراوات، شلوار جین و تی شرت قرمز می پوشم و می روم به سمت محل کار. معده ام هم درد نمی کند و لبخند به چهره دارم. کمی احساس آزادی. یک روز جدید شروع شده است. فقط باید به این فکر کنم که چه چیز عوض شده است؟

teamfight_by_Kyle_Anderson

Teamfight, by: Kyle Anderson