دستار بر سر دارد، آدم می خورد

بدست KT

در دره دوپاها، روزی کسی از جایی می گذاشت که دید بر سر چشمه، گیاه سیاهرنگی روییده که در کنار آن، آب به جوش می آید. اولین کسی که این گیاه را دید، سعی کرد آن را بکند اما دستش تمام در خاک فرورفت و هیچ گاه در نیامد.

دوپاهای وحشتزده، نزد کسی رفتند که بتواند به آن ها کمک کند. گوسفند باهوشی که در این مواقع می توانست کمک کند، گفت باید عطارک داشته باشید. عطارک موجودی است که می داند راه مبارزه چیست، اوست که دارو دارد و درمان و هم جادو بلد است. کسی نمی دانست عطارک چیست. گوسفند هم نمی دانست اما جایی شنیده بود. از توصیفاتی که همه از عطارک دادند، مشخص شد نوعی موجود است که شاید کاربرد داشته باشد. مشکل این بود که نمی دانستند چگونه پیدایش کنند، یا چیست.

بز یک شاخ اما می گفت کسی که دستش در خاک بوده، می تواند حرف بزند. همه بر سر چشمه رفتند و صدایی از زیر خاک درمی آمد. به کسی که زیر خاک فرورفته بود، گفتند بیا بیرون. گفت که یک دستش ناکار شده و نمی تواند بیرون بیاید. اما از همان جا، نوید داد که به نهایت علم و دانش رسیده و خدا را دیده است. همه بر روی خاک، کنار گیاه سیاهرنگ بر زمین افتاده و زمین را ستودند. از یکدست زیرزمینی کمک خواستند. به آنها نشانی عطارک بزرگ را داد. بزرگی که دستمالی بر سرش بسته است.

همه از دره بیرون رفتند تا عطارک بزرگ را پیدا کنند. دنبال هرکسی که گشتند، آن تعریف را نداشت تا این که کرکسی بی مایه، لاغر و بی جان را دیدند که کله ای طاس داشت. گوسفند که عقل کل بود، گفت: خودش است، این اثر همان دستار است که بر سر بوده و سرش را طاس کرده است.

تختی آوردند و با سلام و صلوات، کرکس را به درون دره آوردند. دره ای که نه مردار داشت و نه کرکس به خود دیده بود. دره ای که در آن اثری از سیاهی و نیستی نبود. کرکس اما، از بی مرداری، جان نداشت و نای حرف زدن هم. آوردندش، تکریمش کردند و بر تخت نشاندندش. که کلام باز کند و بگوید راه گیاه دم چشمه در چیست.

کرکس با زبان بی زبانی گفت که گوشت می خواهد. به گوسفند گفتند گوشت از کجا بیاوریم؟ ما هیچ یک گوشتخوار نیستیم. گوسفند گفت بر سر چشمه برویم و از یک دست مدفون بپرسیم.

و یکدست مدفون گفت: برایش قربانی کنید. و هیچ کس تا کنون در دره قربانی نکرده بود. کلاغی که در گوشه ای مشغول بود و کارش تمیز کردن دره بود را، به خدمت کرکس بردند تا او را بدرد. کرکس درید و خورد و سیر شد و جان گرفت.

جان گرفتن کرکس همان بود و هر روز یک قربانی گرفتن. از آن جایی که کلاغ دیگر زباله ها را نمی روفت، دره را آشغال گرفته بود. از آن جایی که کرکس هر روز می درید، بوی مردار همه جا را گرفته بود و دره شد پناهگاه کرکس ها. گروهی آمدند و البته گوسفند خوشحال بود که چنین عطارک های هوشمندی را در این سرزمین جا داده است.

دره دوپاها، که برای حل مشکل گیاه سیاه دست به دامان عطارک شده بود، یادش رفت که از کرکس بپرسد. حالا که کرکس جان گرفته، بگوید چه باید کرد. گوسفند را به جلو خواندند تا سوال را مطرح کند. گوسفند پرسید و کرکس بر سر جایی که صدای مدفون یکدست می آمد رفت، او را بیرون کشید. سیاه بود، آب به جوش آمد، دستاری سیاه بر دست داشت. دستار را بر سر گذاشت و به کرکس فرمان داد گوسفند را بخورد، کرکس را هم خورد. دیگر کرکس ها به پایش افتادند و دست سالمش را بوسیدند.

و او هر روز در زباله ها می رفت، آب در کنارش می جوشید و کرکس ها دوپا می خوردند.

arton6138 16_8805171068_L600