خدای بی خانمان

بدست KT

صبح سرد و یخبندان، ماشینی توی برف گیر کرده بود و هرکسی سعی می کرد به نوعی کمک کند. اگر کسی ماشین را نگه می داشت تا پیاده شود، ماشین می ماند و راه بندان راه می افتاد و عابرهای پیاده تا به فکر این باشند که چگونه از میان برف ها خود را بیرون بکشند، پیرمردی به خیابان پرید و شروع کرد به هل دادن ماشین. با دیدن پیرمرد بقیه هم به خیابان رفتند و با کوچک دستی، ماشین روشن شد و از برف بیرون آمد.

پیرمرد خود را از برف بیرون کشید و داشت خودش را می تکاند که نگاهش برقی زد. خوشحال بود. دعوتش کردم تا جایی اگر می رود، برسانمش. قبول کرد. به نظر نمی رسید پیرمرد باشد، یعنی ظاهرش بود اما کلامش، نگاهش و نفسش جوان بود و جاندار.

خدا بود. خدایی که نه خانه ای داشت در این شهر، نه صدای اذانی، نه زنگ کلیسایی و نه بوق کنیسه ای. نه ورد قره العینی و نه دکانی. نه کمیته امدادی و نه صندوق صدقه ای و نه جنت مکانی. نه کسی برایش خم و راست می شد و نه کسی به اسمش می کشت. هیچ کس یادی از او نمی کرد، هیچ جا انگار نه صدایش می کردند و نه اسمش آشنا بود. اما خوشحال بود.

خدا روزها در یک کارگاه بسته بندی کار می کرد. دستانی زمخت داشت و از کارگری لذت می برد. شب ها راننده اتوبوس شهری بود و از این که این همه انرژی دارد و آن را به کار گرفته، خوشحال بود.

پرسیدم از خدا، از معجزه چه خبر؟ از کسانی که نماینده تو هستند؟ از کسانی که نام تو را از صب تا شب می آورند؟

لبخند گرمی داشت: آن خانم را می بینی؟ ساعت چهار صبح به عنوان نظافتچی می رود سر کار. تا هفت صبح. می آید خانه و بچه را می برد مدرسه. می رود باز سرکار تا عصر. بچه را از مدرسه می گیرد و می رود خانه. قشنگ نیست؟

معجزه اش کجا بود؟

نمی بینی؟ می تواند در استریپ بار کار کند، یا این که در ازای ثمن بخسی با کسی باشد، اما کار می کند، زحمت می کشد. از این معجزه بالاتر؟ از نماینده ها که نپرس. خنده دارترین لحظاتم، رصد کردن اخبار این نماینده هاست: ولی امر مسلمین جهان، نماینده جامعه یهودی، رهبر کاتولیک های جهان و هزاران نماینده دیگر. هزاران شارلاتان دیگر و هزاران شعبده باز دیگر. گفته بودم از شعبده بازی بدم می آید؟

نه. پس از چی خوشت می آید؟

بند بازی.

از بس نیچه خوندی این طوری شدی ها؟

با هم بلند خندیدیم. رسیدیم به کارگاه. رفت سرکار.

بین خودمان باشد. باور کن، بین خودمان باشد بهتر است.

و رفت.

42-23608903