خار در چشم و استخوان در گلو

بدست KT

منتظری را دیر شناختیم. خیلی دیر. حداقل از نظر خودم. ما نسلی بودیم که دبستانی بودیم که منتظری را می دیدیم که می آمد در تلویزیون و یا خطبه های نماز جمعه قم را ایراد می کرد. همه می خندیدند و برایش جوک می ساختند و برایش لقب «گربه نره» را گذاشته بودند. ما هم فقط می خندیدیم. مانند جماعتی که الان در بچگی سیر می کنند و فقط به منتظری می خندند و مضحکه اش می کنند.

بعد ها بیشتر منتظری را شناختیم. زمانی البته که دیگر از روحانیت بریده بودیم. بریدن، به این معنا که دست روحانیت برای ما رو شده بود. زمانی که فهمیدیم روحانیت، ارتباطی با قدسیت ندارد. روحانیت مانند هر عامل قدرت طلب دیگری می خواهد حکمرانی کند و مانند دیگران وقتی به قدرت رسید، فاسد می شود. معلوم شد روحانیت نهادی است که اگر رهایش کنید، مانند اسلافش در قرون وسطی، می گوید همه چیز باید همان باشد که ما می گوییم. اگر قرون وسطی با محکومیت گالیله مثال زده می شد، برای ما مثال معروف دو خط موازی زده شد. همان مثالی که روزنامه و نویسنده و سردبیر و همه را به زندان کشاند.

منتظری را بارها از نزدیک دیده بودم، گفت وگو و مصاحبه کرده و یا در گفت وگوهای تلویزیونی و با رسانه های خارجی، مترجمش بودم. آن زمان بود که تازه تمام خاطراتی که از او می گفتند، زنده شد. اولین باری که برایم منتظری معنا پیدا کرد، وقتی بود که خیلی رک و صریح گفت: شعار انقلاب، استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی بود که هیچ کدام محقق نشده است. از آن زمان منتظری برایم معنا پیدا کرد. برای کار روی منتظری و طرفدارانش، سفری داشتم به نجف آباد. تازه آن موقع فهمیدم منتظری یعنی چه. دنبال کردن خط طرفداران موسوی از نجف آباد به اصفهان، به تهران، به مشهد و به شیراز، نشان داد او که بوده است و چرا ولایت فقیه پوشالی، مثل سگ از او می ترسیده است. به یاد داریم زمانی که قرار بود فهرستی از مراجع تقلید معرفی کنند، آقای خامنه ای را به زور مرجع تقلید کردند و یک عده را هم به زور در آن فهرست چپاندند. بدون این که بدانند مراجع تقلید عظمای واقعی، سیستانی بود و منتظری، و هیچ کدام در آن فهرست نبودند.

منتظری در میان خیلی از افراد در خیلی از شهرها طرفدار داشت. خانواده هایی که عزیزانشان را در کشتار خاوران از دست داده بودند، فقط منتظری را داشتند که پیگیر کار آن ها بود و جنازه عزیزانشان را تلاش کرده بود که بهشان تحویل دهند.

منتظری حتی تا آخرین روزهای عمرش، دقیق بود و نکته سنج. زبان انگلیسی اش هم خوب بود. با خبرنگاران خارجی خوش و بش می کرد. زمانی بر روی منابع درآمدی روحانیون کار می کردم و یادم هست چه پیشنهادهایی به منتظری می شود که بیاید و هزینه ای قبول کند و به هر شکلی که می داند، بر خلاف نظام آن را به کار ببرد و همیشه آن را رد می کرد. هیچ وقت زندگی اشرافی در پی نگرفت – با این که راحت می توانست، خیلی راحت – و هیچ وقت کسی را بدون جواب از بیت اش به بیرون راهی نکرد.

منتظری زمانی که با آقای خمینی بر سر کشتارهای دادگاه انقلاب سرشاخ شد، می دانست با چه نیروهایی درگیر می شود اما ترس نداشت. حکومتی نبود، اشرافی نبود، رتبه معرفتی و و فقهی اش بسیار سرتر از روحانیون حکومتی بود. نقطه ضعف از او نداشتند و خار در چشم بود. هیچ گاه از موضعش عقب نکشید.

با حکمرانی صفوی خامنه ای، منتظری دیگری شد استخوان در گلو، با او هیچ نمی توانستند بکنند. محصورش کردند اما نتوانستند خفه اش کنند. به هیچ ابایی ولایت فقیه را می کوبید نه به این معنا که مشکل شخصی داشته باشد، نه برای این که خودش ولی فقیه نیست، نه برای این که به آن حسادت می کرد، به این دلیل که ولی فقیهی که شکل گرفته بود، یک دیکتاتور بی مغز بود، و یا هست. هر شخصی، هر نهادی، هر مسوولی که به چارچوب و اصولی معتقد نباشد، مهم نیست چقدر حسن نیت دارد، دیگر دیکتاتوری بی کله است و فکر و ذکرش می شود تاج و تختش. و منتظری به شدت با این تاج و تخت مشکل داشت و شد هم خار در چشم و هم استخوان در گلو.

اتفاقن منتظری از کسانی بود که با دولت نامشروع فعلی، بهتر از همه تا کرده بود که بیشتر از کسانی که احمدی نژآد و حکومت و سگ های پوشالی اش را مورد نقد قرار داده بودند، دیگر روحانیون قم نشین بودند. خود جوادی آملی در همان جلسه معروف هاله نور، به عقلانی ترین راه ممکن، احمدی نژآد را مثل سوسک زیر پا له می کند. منتظری از قضا با احمدی نژآد سرشاخ نشده بود، مشکل او ولایت فقیه صفوی بود. بعد از انتخابات بود که رشادت به خرج داد و قاطعانه از آن حرف زد. آن هم به این دلیل که منتظری محدود و بسته به قم و یا دربار خامنه ای در تهران و یا تعداد محدودی سپاهی نبود. منتظری در همه جای ایران طرفدار داشت و برایشان عزیز بود. مطمئن بود احمدی نژآد در انتخابات پایین ترین رای را آورده است و پشت سر طرفداران حق ایستاد.

بیشتر روحانیون به یک دعا خیلی ارادت دارند:«خدا آخر و عاقبتمان را به خیر کند.» درست است. مهم نیست چه می کنید و کجا هستید، مهم است که تا آخر در آن راه بمانید. چه اجری بالاتر از این که در بارگاه خداوندی، بنده ای چون منتظری در محرم فراخوانده شود. چه اجری بالاتر از این که جماعتی از سرتاسر ایران برایش سوگوارند. چه از این والاتر که با نام خوش، سابقه ای حسنه و خاطری آسوده از دنیا رفت. تا آخر عمر، هر آنچه در توان داشت را برای آن چه می دانست حقیقت است، به کار برد. هم طرفداران مذهبی داشت و هم تندیس حقوق بشر را به دست آورد.

زمانی که ما بچه بودیم، منتظری را نمی شناختیم. دیر شناختیمش. اما به هر حال شناختیم. اما ضحاک را بگو که امروز از درد به خود می پیچد. دردی که برای ولایت فقیه صفوی بدتر از آن وجود ندارد، درد این که حتی در پیام تسلیتش، نخوت و دون شخصیتی اش دیده می شود، و طرفدارانی که از نفرت سیاه می شوند و دگردیسی می کنند به سبعیتی که برای آن پرورش داده شده اند.

خدایش بیامرزد.

war in heaven