کوله ای از باد

بدست KT

تجربه چیزی است که با هیچ، به دست نمی آید. اسکار وایلد

روزی مردی به نام اولیس مشغول دریانوردی بود که به یک جزیره رسید. او و مردانش آنقدر خسته و گرسنه بودند که آنجا توقف کردند تا آب و غذا خورده و استراحت کنند. خدای باد یا آیولوس، بسیار با آنها مهربان بود و آنها پانزده روز آنجا ماندند و خوردند و خوابیدند تا این که وقت آن رسید که به سفر خود ادامه دهند. آیولوس به آنها گفت سفر خوبی داشتند و باد موافق آنها خواهد بود به شرط این که اولیس قول بدهد مسوولیت آنچه آیولوس به او می دهد، به عهده بگیرد.

آیولوس به یک غار بزرگ در دامان کوه رفت، جایی که در آن چند باد قوی و یک سری هم باد ضعیف تر را نگهداری می کرد. کلید را درون در بزرگی کرد تا بادها بدانند که او آن جا آمده و باید منتظر فرمان او باشند. بعد در را باز کرد و باد بزرگ شرق را بیرون آورد و بقیه بادها را درون یک کیسه کرد. در کیسه را بست و باد بزرگ شرق را بر دوش گرفته و به سوی کشتی حرکت کرد.

آیولوس به اولیس یاد داد که چگونه گره در کیسه را باز کند و باد بزرگ هم از کنار برادرانش که در آن کیسه بودند، دور نمیشد.

آیولوس به اولیس گفت هیچگاه تا زمانی که این گنجینه کنار اوست به خواب نرود به شرط این که یکی از افراد مورد اعتمادش، همیشه از آن مراقبت کنند و مواظب آن باشند. اولیس سپاس گفت و قول داد. مدت ها بود هوای به این خوبی ندیده بود. باد بزرگ شرق هیچ رقیبی برای کل کل نداشت و آرام نشسته بود و کشتی هم ماننده پرنده ای آرام به مدت نه روز با آرامش به راه خود رفت.

ناخدای کشتی اما روز دهم در حالی که نگهبانش را مرخص کرده بود، از خستگی به خواب فرو رفت. این همان فرصتی بود که دیگر ملوانان منتظر آن بودند. یکی از ملوانان قدرتمند که فکر می کرد این گنجینه باید طلا و جواهر باشد، به این فکر افتاد که آن را باز کند. به محض این که گره را باز کرد، نه تنها خود، که همه ملوانان متوجه اشتباه او شدند.

باد شمال که متوجه باز شدن در کیسه شده بود، خود را بیرون راند. باد غرب هم به دنبال او بیرون آمد و باد جنوب که از این رفتار و حبس شدن ناراحت بود، زوزه کشان بیرون آمده و از پشت به سراغ آنان رفت. بادها همه در هم پیچیدند و روی سطح دریا، بادها در هم نوردیدند و شروع کردند به کشتی گرفتن. باد شرق سعی کرد باد غرب با به عقب براند اما گویی نه روز حبس این بادها، آن ها را قوی تر کرده بود. برای هفت ساعت، آب دریا سیاه شده بود و هیچ ستاره ای جرات نمی کرد به پایین نگاه کند و بادها با هم درگیر بودند. کشتی اولیس روی آب مانند کاهی سرگردان بود و ملوانان منتظر بودند نور خورشید پدیدار شود تا بدانند کدامیک از همکارانشان از کشتی به بیرون پرت شده و کدامیک هنوز درون کشتی مانده است. زمانی که خورشید پدیدار شد و خروش بادها کمتر شد، معلوم شد که هیچ کدام از ملوانان از کشتی به بیرون پرت نشده است. حتی آن ملوان خائنی که کیسه را باز کرده بود. مجازات آن ها این بود که همه زنده بمانند.

کشتی به آرامی به ساحل خدای باد بازگشت و اولیس از آیولوس درخواست کمک کرد.

آیولوس گفت:« کاری از دست من برنمی آید. بی احتیاطی خودت باعث شد این گونه شود. حال این تو هستی که باید زحمت بکشی، جان بکنی و پارو بزنی تا زمانی که من بادهای گمشده ام را پیدا کنم.»

زمانی که بادها از زوزه کشیدن و گلاویز شدن خسته شدند، بازگشتند تا به درون غار خود بروند. اما دیگر کیسه ای درکار نبود و خدای باد هیچگاه کیسه ای دیگر ندوخت.

A Bag of Wind – Classic Myths Retold by Mary Catherine Judd

WE001701