این تار عنکبوت

بدست KT

چند روزی بود به نوشتن مطلبی فکر می کردم، همین مطلب. چیزی درباره نیروهایی که ذهن ما به خود جذب می کند. همان قانون جذب نانوشته یا Law of attraction. یاد دوستی بودم که دیپرس و ناراحت و نگران بود آن هم برای هیچ و پوچ. بدون دخل و تصرف، مشاهداتم درباره تفکر به این مسئله را می نویسم.

به دوستم آن روز گفتم اگر واقعن فکر می کند دلیلی برای نگران بودن و دپ بودن دارد، آن را روی کاغذ بیاورد. فهرستی برایش تنظیم کند و ببیند آیا واقعن ارزشش را دارد یا نه. برایش مثال از شخصی را آوردم که صبح ها نیم ساعت درد می کشد تا بتواند از جا برخیزد. دوست دیگری که برای یک درد ساده ی ِ گردن، ماه هاست درگیر دکتر و بیمارستان است. و البته این دوستم که سالم و سلامت است و فقط در یک دنیای بسته خود را گرفتار کرده است.

روز دیگری برای مسئله نسبتن ساده ای که برای بچه ها پیش آمده بود، درگیر دکتر و بیمارستان بودم. در راه، مادری را در اتوبوس دیدم که پسرش سندرم داون داشت. او را کنار خودش نشانده بود و با او حرف می زد. چنان خوشحالی و شعفی از حرف زدن با کودکش داشت که با هیچ چیز دیگری در این دنیا قابل قیاس نبود. از نگاهش و حرف زدنش هیچ گونه نگرانی و ناراحتی را نمی شد پیدا کرد. انگار نمی داند که این بچه هیچ گاه به سن بلوغ نمی رسد. هیچ گاه جشن فارغ التحصیلی ندارد. هیچ وقت با هم نمی توانند بسکتبال بازی کنند و هیچ وقت عروسی اش را نمی بیند. خیلی راحت کنارش نشسته بود و با او حرف می زد.

روز بعدش و در بیمارستان، پدری دخترش را سوار بر ویلچیر آورده بود. دخترک ام اس داشت و بیشتر عضلات بدنش تحلیل رفته بود. اما پدر، دست دختر تقریبن دوازده ساله اش را گرفته بود و با او حرف می زد. نمی دانستم به او چه می گوید اما خوشحال بود. تمام انرژی مثبتی که در خود سراغ داشت را در حرف زدن به کار می گرفت.

این هم قانون جذب است. آدمی، چیزی که ذهنش مشغول آن باشد را به خود جذب می کند. حالا هرچه که باشد. هرچیزی مشغله ذهنی اش باشد، از همان جنس سر راه او سبز می شود. ناگهان می فهمیم که خود ما هستیم که دنیایمان را می سازیم. اگر دنیای ما نگرانی و ناراحتی و افسردگی باشد، همه جنس ها جور سر راه ما سبز می شود. آدم مستعدش، اطرافیان دلزده، موسیقی آن مدلی، عکس، تصویر، مطلب و روایت هم از همین جنس سر راه ما قرار می گیرد.

پس این جا قدرت انتخابی هم هست. قدرت انتخابی که به ما نشان می دهد دنیایمان را خودمان می سازیم. می دانم ممکن است خیلی آرمانگرایانه باشد اما تمرین هایی هست که به ما کمک می کند دنیای بهتری داشته باشیم و ما وظیفه داریم دنیای بهتری داشته باشیم چرا که کمک می کنیم بقیه دنیای بهتری داشته باشند و این، اساس و شالوده ی ِ زندگی اجتماعی است.

در نتیجه آن چه برای خود می پسندیم را برای دیگران هم بپسندیم. شاید خوب باشد که قبل از خواب، فقط به مدت پنج دقیقه، افکار تاریک را کنار بگذاریم و به کارهای خوبی که در طول روز انجام داده ایم فکر کنیم. مهم نیست اگر این فهرست خیلی طولانی نیست. حداقل می دانیم کارهای زیادی هست برای انجام دادن. برای همان پنج دقیقه به کارهایی که از دستمان بر می آید فکر کنیم. هدفی برای خود ترسیم کنیم. فردا روز دیگر و حتمن روز بهتری خواهد بود.

می توانیم ما هم برای خود فهرستی داشته باشیم. اگر چیزی عذابمان می دهد یا ناراحتمان می کند یا افسرده مان کرده است، آن را بنویسیم و ببینیم ارزشش را دارد یا نه. یا فکر کنیم چطور می توانیم این فهرست را به فهرستی دیگر که در آن ارزش ها و خوبی ها وجود دارد تبدیل کنیم.

این فهرست به ما کمک می کند دنیای خودمان را پیدا کنیم. آیا از سلامتی کامل برخوردایم؟ اگر این گونه است که فرسنگ ها در زندگی خود پیش هستیم. فقط یک لحظه فکر کنید به کسانی که درگیر دردهای شاید کوچک و جزیی باشند اما به هر حال گرفتار هستند. تا شاید دردهای بزرگتر. موافق این نیستم که بگوییم پس حالا که تن سلامت داریم همه چیز بر وفق مراد است. موافق این هستم که از داشته های خود راضی باشیم و قدر آن ها را بدانیم. بعد نوبت این است که بدانیم چه می خواهیم و به همان سمت و سو حرکت کنیم. ذهن ما مانند آهن ربایی است که جنس میدانی که با آن درگیر است را به خود جذب می کند.

تا وقتی از خود راضی نباشیم، نمی توانیم قدمی در زندگی برداریم. برای رسیدن به هر چیزی هم باید بهایی داد، باید قدمی برداشت و باید تلاش کرد. غیر از این راهی نیست و هر راهی غیر از این، میان بر است و به همان سرعت از بین می رود. همه ما نگرانی ها و ناراحتی ها و افسردگی هایی داریم. اما می توان با این نگرانی ها نشست و غصه خورد. می توان هم با این ناراحتی ها به سمت روزهای بهتر رفت. می توان از همه این ها درس گرفت.

حتی این روزهای سیاسی ایران، به شدت نگران کننده است. خبر تجاوز، شکنجه، مرگ، آدم ربایی، دزدیدن دختری نوزده ساله برای تحت فشار گذاشتن پدر دربندش. همگی شنیع و منزجر کننده است. اما اگر کاری باید انجام شود، این ما هستیم که باید کاری انجام دهیم. همه کسانی که برای اعتقادشان به بند می افتند، تنها پناهشان کسانی است که درک می کنند آن ها برای چه به بند افتاده اند.

این وبلاگ حدود بیست خواننده ی ِ ثابت دارد و از این رو رسالتش آنقدر اثر گذار نیست که بتواند کاری کند اما شعار هر شهروند، یک ستاد را اگر یادتان باشد، آن را به زندگی تعمیم دهید. هر شهروند، یک نطفه. هر نطفه، یک حرکت. اگر خواهان جامعه ای سالم و با حق و حقوق و مساوات و حقوق بشر هستیم، باید اول خودمان درک کنیم، بعد خودمان بخواهیم، بعد خودمان دنبال آن حرکت کنیم. نظام حاکم به فکر ترمیم خود نیست. هیچ نظامی این گونه نیست. تک تک نظام های سیاسی تا وقتی با جنبش اجتماعی همراه نشده اند، ترمیم و درستی در آن ظاهر نشده است.

هر حرکتی از تک تک ماها، تک تک افراد شروع می شود. جامعه افسرده فقط ناگهان منفجر می شود و در زمان انفجار عده ای موج سوار از راه سر می رسند و حرکت را به نفع خود قبضه می کنند. باید اگر هم انفجاری در راه است، آن انفجار آگاهانه باشد.

همه به سمتی حرکت کنیم که روزهای بهتری را برای خود و برای همنوعانمان به همراه داشته باشد.

05